بچه ها در اردو


دیروز برای پیاده روی به پارک خانواده رفتم ،هوا عالی بود. دو سه تا از مدرسه ها دانش

آموزانشون رو برای اردو اونجا آورده بودن. هم ابتدایی هم دبیرستانی. در حال استفاده از وسایل

ورزشی بودم که چند تا دختر کوچولو با اونیفورمهای مدرسه به سمت وسیله ها اومدن/ دیدنشون

ناخوداگاه لبخند رو به لبم نشوند! با روپوشهای گشاد که فوق العاده کثیفشون کرده بودن و مقنعه

های بلند و کج و معوجشون و البته رد خوراکی که دور دهنشون بجا مونده بود. خداییش دیدنشون

با اون چهره های معصوم آدم رو شاد میکنه. یکی دو تا از دختر کوچولوها که اول یا دوم ابتدایی

بودن به سرعت سمت دوستاشون که داشتن با وسایل ورزشی در اصل بازی میکردن و من

باهاشون حرف میزدن و اونا هم کم کم داشتن از مهربونی من سؤاستفاده! میکردن؛ اومدن و گفتن

بیاین بریم نمایشگاه خیلی قشنگه/ بعد اونا جواب دادن پولیه الان باید پول بدیم اونوقت گروه اول

یواشکی که من نفهمم به دوستاشون گفتن نه مفتیه ،پول نمیخاد.... بعد همشون رفتن که باهم نمای

شگاه رو ببینن من این وسط هم خنده ام گرفته بود و هم ناراحت شده بودم. خنده از این جهت که

بچه ها با حالت خاصی از روی سادگی خوشحال بودن که نمیخان پولی بابت دیدن بدن و ناراحت

از این بابت که ببین کار جامعه و وضعیت اقتصادی چه بلایی سرمون آورده که بچه ی هفت

ساله هم درک میکنه کجا پول بده و کجا نه!!! خداییش ما اونوقتا تا این حد واسه داشتن

چیزی تا این حد درگیر پول و دونستن اینکه پول هست یا نه نبودیم اما حالا بچه ها همه میدونن

که پول چیز باارزشی ست که برای داشتن خیلی چیزا باید اونو داشت و این اصلا قشنگ نیست...

خدای را سپاس


من تو را به تماشا نشسته ام                         

باران که می بارد؛ من غرق می شوم                    

غرق حضورت!                                        

تو آنجا نشسته ای، با لبخندی بر لب                 

میان گندم زارهای سبز                              

برای همین است که بوی نان تازه مرا مست می کند...

بهشت اینجاست

" /> " /> بهشت اینجاست در شهر زیبای من! سر سبزی همه جا هست . رودخانه ی همیشه پر آب دز همچنان خروشان

است. باشد که تهرانی های عزیز اینچنین باران هایی رو تجربه کنن و از هوای پاک بهرهمند بشن. بهار در زمستان

ادامه نوشته

در نبود عشق


 عشق همیشه معجزه نمی کند

آنگــــاه کـــــــه:                    

نفرت رخنه ای می یابد تا                

تو را وارونه جلوه دهد!                 

ده شصتی ها


زمانی بود که خیلی راحت از راه مشاهده ی حجم کثیری مو روی صورت و

پشت لب میشد دوشیزگان محترم را از بانوان محترم تر تمییز داد. اصلا هر

چه سبیل دختر پشت پرتر ، نجابت نمایان تر[اون آیکون سبز رنگه اینجا

مناسب است] اصلا دخترا واسه خودشون یه پا مرد بودن! خدا شاهده من

خودم به عینه با گوشای خودم شنیدم که دختر همسایمون تعریف میکرد که

پسره زده تو کمرش و گفته: واسه خودت مردی شدی! تازه مادرش هم

باهاش بوده...   امروزه روز هم راحت میشه زن و دختر رو از هم تشخیص

داد اونایی که هی معترض میشن این چه وضعیه تو باغ نیستن، این دهه

هفتادیا که دیگه سبیل مبیل و ایضا ریش ندارن(قشر دوشیزگان مد نظر

است) همونا دختر خانم های این مرز و بوم اند. الباقی همون دهه شصتیان

که همچنان ریش و سبیل رو حتی پس از امر خطیر ازدواج بی کم و کاست

حفظ کرده اند! اما دهه هفتادیای عزیز شما غافل اید که: شصتیا واسه

خودشون با این کپ و ریش بروبیایی داشتن، کلی به سبیلشون قسم یاد

میشد و گاها پیش میومد که سبیل گرو میذاشتن...                           

آخه خواهر من 30 رو رد کردی هنوز مصری که اون ابروهای قجری و اون

سبیلهای چنگیزی رو همچنان یدک کنی که بگن دست نزده به خودش؟!!

پانوشت 1: سبیلها انواع مختلف داشت:چنگیزی، چخماخی(درسته

املاش)، هیتلری و ووو                                                                

پانوشت 2: بدلیل بالا زدن رگ لری از ادامه ی این پست معذورم. و من الله

توفیق..

اطلاعیه


متن کامل گزارش"صادق هدایت در دزفول" را میتوانید در سایت انجمن ببینید.

جهانگیر هدایت


جمعه هفته ی پیش(27/10/92)آقای بقایی مدیر انجمن قصه

ی دزفول و یکی از دوستان ایشون با درخواستهای مکرر و

تماس با دفتر جهانگیر هدایت برادرزاده ی صادق هدایت

ایشان را راضی کردند تا به دعوت آنها برای آمدن به

دزفول و شرکت در انجمن قصه ،تشریف بیارند .         

  من هم به عنوان یکی از اعضا انجمن آنجا بودم و از

اینکه یکی از اعضا خانواده صادق هدایت را از نزدیک

میدیدم خیلی خوشحال بودم. موسیقی زنده و قصه ی چاپ

شده با عنوان گلدان خالی از آقای مسعود یامین از

نویسندگان دزفول خوانده شد.جای همه ی شما خالی...  

آقای هدایت حرفای زیادی در مورد صادق هدایت زدند و

خداییش تلاشهای ایشون بوده که خیلی از آثار صادق

هدایت به دست فراموشی سپرده نشده. خانمشون هم با

ایشون بود و هر دوشون بار اول بود که اینجا اومده

بودن و میگفتن که اصلا فکرشو نمیکردن که با همچین

جمعی روبرو بشن یعنی فکر میکردن که در سطح پایینی

انجمن برگزار بشه اما وقتی از شهر و از مناطق

باستانی و بخصوص رودخانه که از وسط شهر میگذره و از

پل باستانی و موزه ی آب دیدن میکنن نظرشون کاملا عوض

میشه. جهانگیر خان میگفتن که صادق هدایت یه دوست

دزفولی داشته که دایم باهاش مکاتبه میکرده و همیشه

قبل از سلام علیک یه اصطلاح دزفولی رو قبل متنش به

عنوان شوخی مینوشته و این حرف همه ی بچه های انجمن

رو خندوند!! از بوف کور حرف زدیم تا وغ وغ ساهاب که

من موفق بخوندنش نشدم اما میدونم در چه موردیه و

خلاصه ناگفته های زیادی رو راجع به صادق هدایت

شنیدیم. احتمالا گزارش کامل این همایش در سایت انجمن

قرار داده میشه ، همه ی اونایی که مایل هستند این

گزارش رو ببینند ، بهشون اطلاع میدم تا از طریق

"انجمن قصه دزفول" که در پیوندهای وبلاگ خودم هست متن

کامل رو مشاهده کنند.

کی فلسطینی و کی اسراییلیه

قبل از نوشتن موضوع اصلی کمی در مورد اکثریت و اقلیت مردم دزفول و روابطشون با هم و

دیدگاه واقعیشون براتون میگم: جونم براتون بگه که لهجه ی دزفولی مختص خودشونه و چند

نویسنده که از خود دزفول هستن در مورد واژه ها و اصطلاحات این زبان به تفصیل نوشتن

.روستاهایی هست که از قدیم الایام محل تردد و چادر زدن عشایر بوده و هست و از زیبایی ها و

آبشارهایی زیباتر برخوردارند مثل آبشار شوی با "کسر شین" در روستای شهیون! به مرور زمان

و با ایجاد مثلا تکنولوژی و دامداری و کشاورزی مکانیزه!!! کم کم عشایر که بختیاری

هستن(لرهای لرستانی بیشتر به سمت اندیمشک رو آوردند و در اصل اندیمشک بخشی از استان

لرستان شده) بخاطر رو آوردن به فرهنگ شهری به طرز خیلی وحشتناکی به دزفول سرازیر شدند

و بطور وحشتناکتری زاد و ولد میکنن! از الیگودرز گرفته تا بختیاری های شهرهای جنوبی تا

عشایر کوچ نشینی که سکنی گزیدند. بخشهای زیادی از شهر توسط اونا اشغال شده و خداییش خیلی

از کارهای شهر توسط اونا انجام میشه و اما صادقانه بگم که عواقب بدی هم بهمراه داشته ! خیلی

دزفولی ها با بختیاریها کنار نمیان البته نه در ظاهر بلکه در نسخه های گذشته! اما میدونین که این

احساس ها نسل به نسل منتقل میشن اما لازم به ذکره که این دو (دزفولی و بختیاری) دوستی های

قوی و بعضا زندگی مسالمت آمیزرو هم تجربه کردن....                                                          

اما باید بگم که جدای همه ی این حرفها واقعا دو فرهنگ متفاوت اینجا حاکم شده! قصد من از نوشتن

این پست نژادپرستی نیست یا مخالفت با هیچ فرقه ای ، امیدوارم خوانندگان عزیز چنین برداشتی

نکنن اما باید صادقانه بگم که واقعا تفاوتهای پوششی، فرهنگی، زبانی ، تحصیلی و هر گونه تفاوتی

که فکرشو کنید بین این دو قشر پیدا میشه و مطم‍ءنا خیلیا جدای از شعار برابری و تساوی حقوق و

گاها بصورت ذاتی درگیر تعارض میشن.خیلی از شهرها ممکنه که مهاجرت در اونها صورت

بگیره اما وقتی شهر کوچک باشه و مردم با عقاید خودشون خو کرده باشن معمولا کمتر با غریبه

هایی که وارد شهر میشن کنار میان . اینجا ترک و کردای زیادی زندگی میکنن اما مردم اونا رو

بهتر پذیرفتن اما راستش نمیدونم چرا با عشایری که اینجا سکونت گزیدند خیلی راحت نیستند؟! 

تقریبا 6 سال پیش وقتی شورای شهر توسط یکی دو نفر از بختیاریها در دزفول اداره شد سیل

کثیری از بختیاریهای عزیز و شیرین زبان به دزفول اومدن که کمی مردم اینجا رو نگران

کرد[آیکن من بیگناهم] خداییش خیلی سریع افزایش جمعیت پیدا میکنن، الان دزفولی ها در اقلیت و

اونا اکثریت شهر رو دربرگرفتن! همه ی اینا رو گفتم که مطلب خنده دار رو تعریف کنم حالا هر

کس حوصله داره بره ادامه ی مطلب:

ادامه نوشته

سوتی در حد...


چند وقت پیش توی یه مجلس خانوادگی یه سوتی دادم در حد لالیگا!!! یکی پرسید فلان شهر صنعت

کشاورزی داره یا نه؟ که من چون زیاد اونجا رفت و آمد داریم یهو پریدم وسط گفتم: آره بابا من خودم

تابستونا که میرم کشاورزا رو میبینم در حال کاشت و درو کاه !!!!! یعنی مجلس ترکید خدا شاهده

....             فقط کافیه بشنوم کسی خندیده ها ، با من طرفین گفته باشم[ایکن ندا و

گیوتینش]                                                    حالا هر چی میگفتم بهشون اشتباه لفظی بود مگه باورشون

میشد، دیگه من سوتی رو داده بودم و بهونه دادم دست یه عده . انگار این دور و برا صدایی شنیدم؟!  هر

کس بخنده یا نیشخند بزنه یا پوز خند یا لبخند یا هر چیزی که توش خند داشته باشه با من طرفه...                

تازه کار به اینجا که ختم نمیشه، باور کنید تا همین چند وقت پیش فکر میکردم خانم آهو ماده ی آقا

گوزنس! نیشت رو ببند لطفا، وقتی ی جقله بچه باشی و توی کارتونا  دایم نشون بدن آهو خانم با اون

چشای درشتش با یه گوزن نر شاخدار ازدواج کرده این میشه که تا بزرگ بشی تو همون کارتون رو به

هر چی واقعیته ترجیح میدی! جالبش اینجاست که توی یکی از کتابای ادبیات درسیمون تو دانشگاه

خونده بودیم که غالیه(عطر و عبیر و عنبر) یا همون مشک از اونجای آهوی نر ختن بدست میاد!!! یعنی

با اینکه همچین چیزی رو هم میدونستم و یه گوشه ای از ذهنم بود اما پای یه برنامه ی حیات وحش همین

پارسال پیرارسال بود که دقیقا فهمیدم آهو هم مثل هر حیوان دیگه ای نر و ماده داره و ایضا گوزن !      

انگار صدایی شنیدم؟ اگر واکنش خاصی به این پست نشون بدین این وبلاگ رو تعطیل میکنم.[اتمام

حجت من بدون هیچگونه خجالتی] ساده ایم و چشم و گوش بسته دیگه ...

رمان خوانی وقت امتحان

 

یادم هست دوران راهنمایی و دبیرستان که بودم خیلی کتاب میخوندم از رمان گرفته تا کتاب

تاریخی حتی جناحی. گاهی کتابی رو میخوندم که درکش برام سخت بود و در واقع هضمش

نمیکردم اما اونقدر این راه رو ادامه دادم که به جرات میتونم بگم زودتر از حد معمول عاقل شدم

و در واقع بزرگ.به قول رسول یونان: چه اندوهبار است بزرگ میشویم که بمیریم..                

              اول یا دوم راهنمایی بودم که برای اولین بار فهمیدم نحوه ی درست اقایی که قبل اسم

محمد خان قاجار میاد در واقع آغاس نه آقا!!! این کشف بزرگی بود برام و راستش رو بخواین

تو عالم بچگی کلی احساس غرور میکردم که مولفین کتاب نتونستن با نوشتن کلمه آقا بجای آغا

سر منو کلاه بزارن. یک کتاب دو جلدی 500 صفحه ای بود که بابای خدابیامرزم که روحش

قرین رحمت باد و در نوع سواد و کتابخوانی من بطرز غیر مستقیمی نقش داشت، از کتابخانه

شرکت شهید بهشتی به امانت آورد(خواجه ی تاجدار) و من با ولع تمام اونو خوندم ودر نهایت تعجب با چه چیزایی

روبرو شدم .آدم در مقطع خاصی از زندگیش خیلی مطالعه داره و در واقع میتونه کوله باری از

تجربه رو از راه کتابخونی بدست بیاره. حتی یادمه اونموقع اوج رمانهای فهیمه رحیمی بود و

من چون شاگرد زرنگی بودم و در طول سال(البته بجز ریاضی و فیزیک لعنتی که وقت بیشتری

ازم میگرفتن) درس میخوندم و شب امتحانی خیلی خودزنی نداشتم بخصوص ادبیات و زبان برام

راحت بود. یه بار فورجه ی زبان کتاب بانوی جنگل رو از دوستم گرفته بودم و لای کتاب زبان

گذاشتم و دو سه ساعتی غرق در خوندن شدم که یهو دیدم مامان با چهره ای غضب ناک بالای

سرم ایستاده!! چشمتون روز بد نبینه منو وادار کرد برم همون لحظه کتاب رو به دوستم پس

بدم[آیکن ضد حال] هی دادو بیداد که اره من گفتم ندا سه ساعت ساکت یجا نمیمونه درس

بخونه.... اما منم نامردی نکردم و دوباره کتاب رو گرفتم و تا آخرش خوندم.....

ادامه نوشته